زخم دل(داستان کوتاه)

تعرفه تبلیغات در سایت

نگران داشتم کاشی های زمینو میشمردم که درو باز کرد و اومد تو، کیفشو وسط هال پرت کرد و رفت سمت ظرفشویی آشپزخونه. کنارش وایسادم و گفتم: خب؟

گفت: خب هیچی... مایع دستشویی رو بده من.

مایع رو دادم دستش: یعنی چی هیچی؟ رفتی سه ساعت باهاش حرف زدی... نمیشه که هیچی باشه.

یه حجم عظیمی از مایع رو روی دستاش خالی کرد: اتفاقا اینبار دقیقا هیچیه... همه چی اینبار دیگه واقعا تموم شد. میدونی... ما آدما وقتی یکیو دوست داریم توهم های قشنگی راجبش میزنیم. وقتی یه رابطه تموم میشه با کوچیکترین اشاره ای از طرف فکر میکنیم قراره برگرده، مثلا تا جواب سلاممون رو یکم دیر یا زود میده هزار جور برداشت میکنیم، بوی عطرشو عوض میکنه برداشت میکنیم که شاید بخاطر خاطره هامون بوده، یه شعر که میزاره از هزار طرف به خودمون میچسبونیمش، تا عکسش یکم غم داره میگیم حتما بخاطر نبود ماست و هزار چیز دیگه. جالبشم میدونی کجاست؟ که واقعا بخاطر ماست... اما نه صددرصدش. طرف مقابلمون ممکنه تو غروب جمعه، زیر بارون، باشنیدن یه آهنگ خاص یا تو یه موقعیت دلگیر دیگه واسه چند لحظه هوایی بشه و بزنه به دلش که یکارایی کنه. ماهم بخاطر همون چند لحظه به اندازه چند سال توهمای قشنگ میزنیم. منم فقط توهم زده بودم که ممکنه برگرده... اسکاچ کو؟ اینجا بود که همیشه! 

اسکاچ رو از تو کابینت درآوردم و بهش دادم: دیدی بهت گفتم نرو..نکن؟ دیدی گفتم برنمیگرده و فقط خودتو خورد تر میکنی؟

اسکاچ رو محکم کشید رو دستاش: و باز هم میدونی چیه؟ گاهی بایـــد غرورمون رو انقدر خورد کنیم که دیگه هیچی ازش نمونه... اونقدر خورد که به خودمون بیایم و مجبور بشیم خودمون رو جمع کنیم. دلمون هم اگه زبون نفهمی کرد و بهونه گرفت بزنیم تو دهنش و باز اگه ساکت نشد با تیزیِ غرور شکسته مون سر ببریمش.... اَه، این لعنتی ها پس چرا پاک نمیشن؟ 

یه نگاه به دستاش کردم وگفتم: تمیز تمیزن که!

یهو دست از سابیدن کشید و دستایِ لرزونشو گرفت جلوم، گفت: نمیبینی؟ خوب ببین، خونی ان. پرِ خون ان.

نشست رو زمین و کز کرد: دلم داشت زبون نفهمی میکرد... کشتمش. بخدا مجبور شدم. ساکت نمیشد. نمیخواستم بکشمش.

داشت زار میزد: بیچاره دلکم...بیچاره خودم...بیدل شدم!

 

 

نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 2:19
برچسب‌ها :