واقعیت خداحافظی

تعرفه تبلیغات در سایت
 

 

تلخ ترين قسمتش آنجايي بود كه

روبروي هم ايستاديم و خداحافظي كرديم 

نه لبخندي بود 

نه كسي دستي تكان داد و نه همديگر را بغل كرديم

و نه حرف اضافه اي زديم. 

حتي، توي چشمانِ هم نگاه نكرديم

فقط خداحافظي كرديم.

 

خداحافظي ها هيچگاه راستش را نگفتند.

خداحافظي ها بلد نبودند قال قضيه را بكنند.

خيلي استادانه دروغ گفتند.

دروغ گفتند كه از اين جا به بعد همه چيز تمام است.

دروغ گفتند

و ما هم چه ابلهانه باور كرديم. 

كنار ايستادند، دستشان را توي جيبشان كردند

و با لبخندي به ريشمان خنديدند. 

يك كلمه بودند، يك كلمه خشك و خالي

و با دهانمان دست به يكي كردند تا ما را زمين بزنند.

 

فكر مي كرديم همه چيز

با همين خداحافظي يك لاقبا تمام مي شود. 

اما تازه شروع شد.

 

تازه "عصرها" فهميدند

كه چطور مي توانند امانمان را ببرند.

تازه پياده روها فهميدند

چطور برايمان بازي در بياورند.

تازه صندلي خالي كنارمان توي كافه ياد گرفته بود

هر لحظه داغ دلمان را تازه كند.

تازه عقربه ها خواب زمستاني يادشان افتاد.

بی خوابي ها شروع شدند.

خاطرات پيدا مان كردند.

عكس ها زبان باز كردند و حرف زدن ياد گرفتند.

و فاصله خالي بين پنج انگشت دست مان

خودش را نشان داد.

 

خداحافظي ها هيچ گاه راستش را نگفتند

و ما چه ابلهانه باور كرديم.

 

 

نیستی، انگیزه‌های خویش را گم کرده‌ام

بی تو من حال و هوای خویش را گم کرده‌ام

 

نیستی حتی قدم برداشتن مشکل شده ا‌ست

نیستی، انگار پای خویش را گم کرده‌ام

 

آنقَدَر بی حرف و ساکت خیره بر در مانده‌ام

پیش خود حتی صدای خویش را گم کرده‌ام

 

کَشتیَم، در قلب طوفان حبس و سکّانم رهاست

در تلاطم ناخدای خویش را گم کرده‌ام

 

یک مسافر گشته‌ام بی تو که در شهری غریب

خانه‌ی تک آشنای خویش را گم کرده‌ام

 

این منم بی تو... بلاتکلیف و سردرگم، ببین

در سیاهی روشنای خویش را گم کرده‌ام

 

 

 

تقدیم به تو که دنیایی منی 

 

نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 15:15
برچسب‌ها :