آخر قصه.... .

ساخت وبلاگ
ته قصه ی ما از اولش مشخص بود
نه من و تو،
"ما"میشد
نه دستا یکی میشد،
ته قصه ی ما،
نرسیدن بود،
نموندن بود،
رفتن بود،
ولی با هر بار "دوست دارم"گفتنش
فکر ته تلخ قصمون میرفت از دنیام
و جاش رویاهایی میمومد که اخرشب میشد لالایی خوابِ نازم،
ته قصه ی من و اون همش با ی نگاهش سر هم میومد،
با یه بوسه اش رو پیشونیم ،
ته قصمون محو شد و
من و اون "ما"میشدیم
و کل شهرو زیر پامون گز میکردیم و
صدای خنده هامون کور میکرد چشم اونایی که سرگرفتنش شرط بسته بودند،
ته قصه ی ما معلوم بود!!!

میدونی چیه؟؟؟
بعضی" دوست دارم "
واسه نموندنن
واسه رفتنن
واسه ما نشدنن
خوبن هااا
وقت گفتنشون
نفسِ ذوقت خفه ات میکنه و
دوباره اکسیژن میشه تو ریه ات
،خوبن هااا
مثه همونجا که در لحظه خوشبختی که میدونی الان داریش
کنارته...
نفساته،
نگاهته،
ولی موندنی نیستن
ته قصه ی ما این بود
تو لحظه بودنت
نفس کشیدنت
ولی یک عمر نداشتنت!!!!
ته قصمون َقشنگ تموم شد
چون بعد از "دوستت دارمت"
نفس نکشید هیچ دوست دارمی رو زبونم
!!!من میگم این "دوست دارم"ها که تهش معلومه
میرزه به اون"دوست دارما"که سرشم دروغه ؛
ته قصه ی ما قشنگ تموم شد!!!
مگه نه؟؟؟

َ

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25

close
تبلیغات در اینترنت