شب، همه شهر را یک دست و یک رنگ میکند. تاریکیاش اصرار دارد چالههای سیاه شهر و پاهایی را که در آن شکسته و دیگر توان قدم زدن ندارند پر کند. اما شبهای تهران هر قدر هم تلاش کنند و تاریکیشان را به رخ شهروندان بکشند، نور مصنوعی و دروغین قویتر از تاریکی بر آن پیروز میشود. تهران هر قدر هم تاریک باشد، طویل ترین خیابان خاورمیانه در آن چنان با نورهای دروغین روشن شده است که نمیتوان چشم بر زشتیهای شهر بست. اینجا تهران است، خیابان ولیعصر، میدان تجریش، ایستگاه بیآرتی و ساعت از ۱۲نیمهشب گذشته است.… ا
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
حالِ يك زن را از موهايش ميفهمند ولي اگر موهايش كوتاه بود نبايد از او ترسيد
موهايش دوباره بلند ميشوند و توسط كسي بلند ميمانندولي...خدانياورد آن روزي را كه موهاي زني بريزد...بايد ترسيدترسيد از كسي كه ديگر چيزي براي از دست دادن ندارد آخر زن كوتاه مو آنقدر قوي بوده كه بر سر موهايش افتاده براي ريشكن كردن غم هايشولي...بميرم براي زني كه موهايش ميريزد براي او غم ها روي موهايش مي افتند تا خودش را ريشكن كنند...
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
نوشته شده توسط sadena | دوشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۲۷ ساعت 0:48
یه روزی همهی زخمهای زندگی خوب میشه...اما بعضی حرفا هیچوقت فراموش نمیشه...نه که چون حرفه تلخه، نه؛چون کسی بهت میگه که انتظارشو نداشتی...رفتار بعضی از آدما هیچوقت از ذهنت پاک نمیشه شاید اون رفتار از نظر خیلیا، بد نباشه اما فقط خودتویی که میفهمی چقدر به خاطر رفتارش داغون شدی...بعضی وقتا باید سکوت کنی و فقط به خاطر خودت پیگیر چیزی نشیاما هیچوقتم یادت نمیره که چی بهت گذشت تا گذشت... هوای زبون خودمون و دل دیگری رو داشته باشیم.
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
حالِ يك زن را از موهايش ميفهمند ولي اگر موهايش كوتاه بود نبايد از او ترسيد موهايش دوباره بلند ميشوند و توسط كسي بلند ميمانندولي...خدانياورد آن روزي را كه موهاي زني بريزد...بايد ترسيدترسيد از كسي كه د
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
سراغم را بگیرکه دلم برای شنیدنِ صدای توو شنیدنِ اسمم از زبان توتنگ شدهبا من حرف بزناز حالت از روزمرِگی هایتاصلا از خبرهایِ روز بگواما بگواما باش ...که بدونِ توچیزی شبیه زندگی ؛تویِ گلویم گیر می کند !
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
در میان امواج نورانی طویلترین خیابان خاورمیانه در قلب پایتخت، چهره کریه و هولناکتری ازتهران را به نمایش میگذارد شب، همه شهر را یک دست و یک رنگ میکند. تاریکیاش اصرار دارد چالههای سیاه شهر و پاها
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
اون وقتایی که اخمات تو همه،اون وقتایی که کارات تو هم گره میخوره و با عصبانیت دست میکنی لایِ موهات،اون وقتایی که تو ترافیکی و زیر لب به همه بد و بیراه میگی،اون وقتایی که صدات از گلو درد گرفته،اون وقتا
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
تلختَرین نوعِ از دست دادن، مربوط به کسانیست که هیچوقت بِدستشان نیاورده بودیم ..
هیچ وقت نَداشتیمشان ..
هیچ وقت هیچ خاطِرهای از آنها بیاد نداریم اما تا دلِتان بخواهد بارها روبه رویِمان تجسمشان کرده
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
اینهایی که بهت میگم رو بگذار به حساب اون چند تا مسیری که تو زندگیم تا تهشون رفتم و بعد فهمیدم که کل راه رو اشتباه اومدم وحالا دوباره باید برگردم سر همون دوراهی که اشتباه انتخابش کردم.بگذار به حساب ا
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
کتابش رو بستم. جامدادی رو که چند دقیقه پیش از شدتِ عصبانیت پرت کرده بودم برداشتم. مداد هاش رو یکی یکی گذاشتم سر جاش. کنارش نشستم، بغلش کردم. بوسیدمش. سرش رو بوسیدم، موهای عرق کردهاش رو، پیشونیش ر
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
قدیما هر وقت تو محل واسه بازی یار انتخاب میکردیم،همیشه یارهای قوی رو اون برمی داشت... می گفت با یار ضعیف نمیشه برد همیشه وسط یه بازیه نابرابر بود...بازی که میدونست برندهاس بزرگ که شد باهمین فکر یار ا
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
دلبر ِ زمستانی ِ من!این فصل را برای ماندن ترجیح بده،می خواهم دی را کنجِ دنج ترین کافه برایت عاشقانه های شاملو را زمزمه کنم!می خواهم شب های سردِ دی را برایت آغوشانه گرم تر رقم بزنممی خواهم بهمن را کنجِ پ
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش میکنیم".
چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم، هیچ چیزی هم درست نمیشد، حتی اگر تمام سرمایهام بر باد میرفت، حسی که به واژهی "با هم" داشتم را با هیچ چیزی در ا
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
برچسب:
نویسنده: بهار صفری
همه ی ما میمیریم.
همه ی ما.
بدون استثنا،
کمی دیرتر.
کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی.
تمام می شویم.
یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،
همین ماشینی که دوستش داریم
برچسب:
نویسنده: بهار صفری