دو سال گذشت.......

تعرفه تبلیغات در سایت

نوشته شده توسط  sadena  |  شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۲۵  ساعت 0:0 

اخرین جمعه پاییز بود...

خوب میدانست من برای بی دغدغه تمام شدن این فصل لحظه شماری میکنم!

یک دعوا و حرف ناتمام ....!

روزها گذشت و یک کلمه هم حرف نزد.

 سکوت بی سابقه بود برای منی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار پیام میدادم و صدایش میکردم تا جوابِ بشنوم ...

 مرگی کشنده بود!

دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم و اخرین حرفها را مرور میکردم... .

صدایش لرز داشت اما مثل همیشه محکم بود بعد کلی من و من کردن و اصرار من......

نمیدانم او گفت یا من همان چیزی که میترسیدم را شنیدم 

 

گفت و لابه لای حرف هایش دنیایم با خاک یکسان شد.

اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام

دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!

با دست و پایِ کرخت راهی شدم.

فقط میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را دوست دارد؟!

این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید....عمر و نفسمی عشقم؟

این غریبه....!

فقط میخواستم فرار کنم از دلم....

به حال جنون سمت در میرفتم

به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!

چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .

کشان کشان و با چشمانی نیمه باز در را باز کردم که ناگهان....

صدای سوت نوار قلب و دستهای گرم پرستار که بصورتم سیلی میزد کابوس را تمام کرد....

تمام شد...

ولی دنیا و زندگی من بود که تمام شد...

 من شدم سایه ایی که لحظه به لحظه .پای به پای او و عشق جدیدش زندگیشان را زندگی کردم....

دیدم....

درد کشیدم....

در نفسهایشان مرگ را زندگی کردم

.

.

حالا هر روز  درجمعه سرد و دلگیر و کبودِ پاییز به سر میبرم...

از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، دو سا ل گذشته،هر روز میگویم

اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!

هنوز هم در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!

نمی دانم کجا و چگونه با عشقت جشن خواهی گرفت ولی میدانم با انتخاب جدیدت دنیایت را زیبا کرده ایی ...

و اما من... میخواهم راهی  شوم

با همان حال پریشان

با همان حال پریشان...!

.

«چیزهایی هست که نمی دانی>>

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:55
برچسب‌ها :